آخرین افزوده ها
  11:54 عصر پنج‌شنبه، 26 آذر 1388

1:03 عصر چهارشنبه، 25 آذر 1388

یادداشت وارده

نامه‌ای به یاران دربند، مسعود باستانی و ساسان آقایی

احمد زاهدی لنگرودی

می‌دانم که می‌دانید! می‌آیید و باز در کنج تحریریه‌ای می‌توان پیدای‌تان کرد و نشت چایی نوشید و از ستم روزگار گلایه کرد و نوشت و نوشته‌ها را خواند و یک نفس هم خواند تا چاپ نشده، غلط‌های دستوری را مستور ساخت و آن به چاپ رساند که لایق مردم باشد. و در شان قلمی آزاد و رها چون قلم شما.


می‌دانم که سخت نیست تاب زندان برای‌تان که می‌دانید چرا در بند دژخیمانید و می‌توانید بگذرانید این دوران سیاه را. و هم می‌دانم که سخت است بی کاغذ و قلم ماندن، اگر که چنین شکنجه‌ای می‌کنند، بی مروت‌ها شما را که یک دم از همدم خود قلم، دور نبوده‌اید، اینک پاداش وفاداری همان است که پاگیرتان ساخته. شما نسازید و در ذهن خلاق و شفاف خود بنگارید آن‌چه در این سردترین و سیاه‌ترین زمان‌ها بر جوان‌ترین و زیباترین فرزندان این دیار می‌رود. ظلمی که ناحق است و حقی که شمائید را بر نتافته، بر آزادی آزادگانی چون شما حسد کرده، تاب دیدن زیبائی‌تان نداشته. خود را با به بند کشیدن اهل قلم، زندانی تاریخ کرده‌ست.

مسعود عزیز، می‌دانم که همیشه دلنگران معیشت کارگرانی و دلواپس آن کودکان کار و خیابان که چه می‌شود سرنوشت این امیدهای آینده‌ی ایران در آشفته بازار بی‌رحم زمان. و یک دم از نوشتن حتا یک خط در دفاع از محرومان باز نه‌ایستاده‌ای و باز نخواهی ایستاد. به یاد آر، جهان دیگری ممکن است. تو سروش آن جهانی و برای اینکه فردوس خود را به‌وعده‌ی این دوزخیان نفروختی در بندی. اما بال فرشته که نمی‌توان بست. آن‌ها نمی‌دانند که تو پرواز می‌کنی و می‌توانی ببینی آن‌ها چه ناتوانند.

تو ساسان مهربان می‌دانم که دلباخته‌ی قلم‌ات و نوشتن هستی و دلمشغول وضع و اوضاع جهان، اما محتاط نبودی که در مرام اهل قلم، شرف در احتیاط نیست و حد آزادی نامحدود و تو خوب می‌دانی که آزادی چیست. حتا اکنون که به ظاهر آزاد نیستی، می‌دانم که آزاده‌ترینانی در بند ستم‌گر شب پوش. تو طلوعی بر هرچه ظلمات که می‌پندارد بی نهایت است و می‌دانیم که نیست.

می‌دانی، همه همکاران با شنیدن نام تو ناخودآگاه تبسمی به لب می‌آورند و یاد خاطره‌ای شیرین از تو در ذهن؛ که تو همواره انسانی مهربان و شاد و شادی آور بودی برای‌شان. مظهر پاکی و صداقت هستی. می‌دانم که امید دارید و امیدوارید و می‌توانید باز بازگردید و در کنج تحریریه‌ای بنشیم و چای بنوشیم و از آزادگی بنویسیم برای مردمی که آزادند و آزاده. مردمی همه اینک چون شما پاک‌ترین و صادق‌ترین فرزندان خویش، گویی در زندان هستند. مردمی که از یاد نبرده و نمی‌برند یاد فرزندان خویش را و تلاش آنان برای رهایی و آزادی و احقاق حقوق‌شان را. امیدواریم و یقین داریم با شما و چون شما آزاد خواهیم شد.

می‌دانم که با حضورتان در بند دژخیمان بت ظالم زمان را شکسته‌اید. می‌دانم که هم اینک نیز چون مولانا مشعوف و پر امید می‌خوانید:

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم / وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند / هم آب بر آتش زنم هم باده‌هاشان بشکنم
از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من / تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم / بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم / تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور / چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم

من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را / گر ذره‌ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد / گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او / گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم / گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی / پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می / دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم / گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای / گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو / جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی / گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند / من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم

امیدوار به سپیده‌ی آزادی
رفیق کوچک شما

 

 

 

ارسال به شبکه های اجتماعی   facebook فیس بوک   balatarin بالاترین   Donbaleh دنباله

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه